![]() |
![]() |
|
| بی تو هرگز نمیخوام به آرزوهام برسم با تو عمری میتونم به هر چی می خوام برسم |
|
سلام عزیزان
یه خبر داغ آخرش حرفهامو به مریم زدم و الان ۱ هفته از جشن عقده مریم می گذره
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 0:5 توسط میثم |
|
|
سلام دوستان عزیز
اولش یه عذر خواهی کنم چون یه چند روز نبودم باید اون شب ادامه ماجرا رو می نوشتم اما نشد ۴روز مسا فرت بودم. خلاصه ببخشید.آره مگفتم اون روز ساعت ۶.۵ از کافی شاپ آومدیم بیرون و با هاش تاایستگاه خونشون رفتم و بعدم خداحافظی کردیم فردا شب بود. که اس ام اس زد و گفت (اجازه بدید یه خورده از خصو صیاتش بگم)لاغر و باریک اندام.لوس خود خواه.(اینو از اونجا فهمیدم که بهش گفتم دوست دختر دارم).می دونید تقریبا میشه گفت قیافش شبیح هانیه توسلی و نانسی عجرم اینو به خودشم گفتم اره اس ام اس زد که کاره مهمی دارم گفتم که صبح زنگ بزن تا صحبت کنیم که قبول نکرد و گفت نه باید ببینمت یعنی دوشنبه که ما شنبش تازه با هم بودیم گفتم باشه و دوباره به همون کا فی شاپ رفتیم دیدن چهره یه صاحب کافی شاپ دیدنی بود گفتم الان می گه این دیوونه ها دیگه کی هستن.بگذریم.نشستیم و شروع کرد حرفهاشو که من نمی تونم بهت فکر نکنم و نمی خوام که باهات دوست باشم بلکه می خوام تا آخر عمرم با تو باشم بعد گفت دستت رو بده و دستمو بین دستاش گرفت و گفت می خوام بهم همین الان جواب بدی که منو می خوای یا نه. نمی تونستم تو چشاش نگاه کنم نگاه به بیرون میکردم که چونم رو گرفت و گفت تو چشام نگاه کن و حرفتو بزن آلن بهم بگی نه بهتر از اینه که ۳ یا ۲ سال دیگه بهم بگی نه.بهش گفتم که ازدواج برای من خیلی زوده من شاید ۱۰ سال دیگه ازدواج کنم باید درسمو ادامه بدم که گفت اشکال نداره صبر می کنم منم می خونم برا کنکور و منم می آم دانشگاه .گفتم که من شاید نتونم خو شبختت کنم که گفت بد بختی با تو رو تر جیح می دم خلاصه هر چی من م یخواستم که قا نعش کنم که ما به درد هم نمی خوریم اون حرف خودشو می زد . گفتم که شاید شانس بهتر از من گیرت بیاد زندگی خودتو خراب نکن اهان یادم رفت بگم وقتی که نشستیم تو کا فی شاپ گفتم دلیل اینکه می خواستی ببینیتم چیه که گفت براش می خواد خواستگار بیاد و می خواد که خیالش از طرف من راحت بشه .راستش اون مو قع که داشت نگام می کرد ومنتظر جواب بود .نتونستم که دلشو بشکونم . بهش یه اره از رو نا چاری گفتم اما خودشم دونست که آره گفتنم همچی با قاطعیت نبود و بهم گفت که تا حالا اون پا پیش گذاشته و حالا اون منتظر همکاری منه . اون روز تش ساعت ۷.۱۵ دقیقه تو کافی شاپ بودم و تا آخرین لحظه دستمو گرفته بود و با انگشتر و انگشتام بازی می کرد .الان که حدود ۱ ماه از این قضیه میگذره و یا بهم زنگ می زنه یا اس ام اس می فرسته اما من نمی تونم چه طور بهش بگم که ما نمی تونیم با هم خوشبخت بشم این یه عشق از روی احساسه الان که دارم این متنو می زنم صبح بهم زنگ زد گفتش که خونه یه خواهرشه و یه دفتر خا طرات برام نوشته و ۵شنبه مآد اینجا گفت که می خوام ببینمت نم دونم باید چی کار کنم دارم دیوونه می شم .اینه که از شما دوستان عزیز خواستم منو راهنمایی کنید و یه چیزه دیگه مریم به من یه دروغ گفته اون بهمن نگفت که یه ۳ ماه با همون پسره که خواتگارشه نامزد بودن تورو خدا نظر تونو بگید.(میثم) |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 15:33 توسط میثم |
|
|
سلام دوستان
راستش می خوام ازتون کمک بگیرم این ماجرایی هستش که برا من پیش امده شما فکر کنید یکی از دخترای فامیل اجازه بدید از اول بگم درست یک روز از ولنتاین گذشته بود شب ساعت حدودا ۹ بود که یهو گوشیم زنگ زد شماره یه کی از فامیلها بود پیش خودم گفتم شاید باهام کار دارن آخه یه چند بار برا تنظیم کردنه ما هوارشون بهم زنگ زده بودن گوشیرو برداشتم دخترشون بود(مریم) بعد از اخوال پرسی گفت که می خوام ببینمت (قبلا هم یه بار بهم گفت میشه ایدیتونو بهم بدین) گفتم کجا؟ گفت ساعت ۴ حلوی سینما منم قبول کردم فردا شد و ساعت ۲ بود که زنگ زد و گفت سینما رو دارن تعمیر میکنن منم جا خوردم گفتم که میشه کارتونو بدونم گفت که با هات صحبت دارم .منم گفتم باشه میریم یه کافی شاپ خوب ساعت ۴ شد و رفتیم تو کافی شاپ البته وقتی رسیدیم به کافی شاپ ساعت ۴.۲۰ بود گفتم که میشنوم بگو حرفاتو گفت که من از بچگی دوست داشتم همیشه به یاده تو بودمو خلاصه از اینجور حرفهاراستی اولین چیزی که پرسید این بود که دوست دختر داری؟ منم جوابشو دادم(راستشو) بعد گفت که اسم منو تو دفتر خا طراتش نوشته و بعد داداشش داشته میخونده که اونم پارش کرده و ....... بعد گفت که می خواد با من ازدئاج کنه من هم گفتم که ازدواج برا من خیلی زوده و اگه بخواد می تونم یه دوست ایدآل براش باشم و تا هر مو قع که خواست باهاش باشم. ساعت حدود ۶.۳۰ بود که از تو کافی شاب امدیم بیرون الان که دارم این مطالبو می نویسم ساعت ۲.۳۰روز ۲۳ فروردین هستش دیگه کیبرد رو خوب نمی بینم بارون قشنگی هم داره میباره ادامه ماجرا رو بعدا براتون میزارم و در انتها راهنماییم کنید که با مریم چیکار کنم؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 3:34 توسط میثم |
|
|
سلام دوستان تشکر می کنم از شما عزیزانی که قدمهای سبز تونو بر وبلاگ من می زارید
شوخی کردم دوستان عزیز ی که مایل به تبادل لینک هستند حتما پیغام بزارن فکر نکنید کسی نظراتون نم خونه ایجا یکی هست که با تمام وجود این نظر ها رو می خونه و بهشون احترام می ذاره من حالم بده دیگه نمی تونم ادامه بدم .......... خدا نگهدار |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 2:32 توسط میثم |
|
|
وقتی بهار شد میآم دیدنت شاخه ی گل باش میآم چیدنت
وقتی بهار شد شتابون میآم پیشه تو مثله یه مجنون میآم
وای تو کجایی بهار آمده چشمایه نرگس به بار آمده لحظه ی دیدار چه نزدیک شده ذره ی قلبم چه کوچیک شده این شعر رو از تلویزیونه جام جم نوشتم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 7:47 توسط میثم |
|
|
راستی یه چیزه دیگه
این اولین وبلاگمه تقدیم به شما |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 5:56 توسط میثم |
|
|
تا حالا از این جور حرفا نگفته بودم اما حالا دیگه نمیتونم ببینم و چیزی نگم(میثم)
بيشتر اوقات به اين فكر مي كنم كه چطور مي شه دو نفر كه همديگرو واقعا دوست داشتن بعد از يه مدت يكي از اين دو نفر بي وفايي كنه و بدون دليل بزاره و بره بعد از كلي فكر كردن آخرش به اين نتيجه مي رسم كه يكي از اين دو نفر از همون اولش داشت به ديگري دروغ مي گفت و به خاطره ترس از اينكه يه روزي دروغاش فاش بشه بي خبر مي زاره و مي ره ولي نمي دونست كه با اين كارش داره حكم سير شدن يه جوون از زندگي رو امضا مي كنه. چرا بايد به اين راحتي با احساسات و سر نوشت يه جوون بازي كرد بازي كه مي تونه واسه يكي حكم زندگي رو داشته باشه و واسه يكي ديگه مرگ احساس رو به همراه داشته باشه. (پس سعي كنيم تو زندگي مون با زندگي و مرگ احساس كسي بازي نكنيم همون طور كه خودمون دوست نداريم با زندگي و احساسمون بازي بشه)
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 16:2 توسط میثم |
|
|
از همه شما مي خوام كه دروازه قلبتون رو كه از آهن ساختين و يه قفل 5 كيلويي بهش زدين رو عوضش كنيد به جاش يه در ساده تخته اي كه با يه تلنگر باز مي شه نصب كنيد مي دونيد چرا اينو ازتون مي خوام واسه اينكه آدمهايي كه وارد قلبتون مي شن به همون راحتي كه اجازه مي دين بيان توو واسه خودشون جا خوش كنن به همون راحتي هم بتونن بيرون برن نه اينكه تو قلبتون واسه هميشه زندونيش كنيد چون يه زندوني اگه حبس ابد هم بهش خورده باشه يه روزي حتي شده مرگش از اون زندون خارج مي شه پس همون بهتر با پاي خودش بيرون بره اين واقعا به نفع خودتون هست اگه كمي در موردش فكر كنيد منظورم رو مي فهمين با اين كار ديگه وقتي حال يه جووني رو مي پرسي در پاسخ ازش نمي شنوي كه تو عشق شكست خورده يا به آخره خط رسيده و ديگه تحمل اين زندگي رو نداره پس حتما به توصيه من عمل كنيد مطمئنا به نفع خودتون ميشه امتحان كنيد مي بينيد كه راست مي گم ديديد راست گفتم...
دوستاي خوبم منظور حرف منو اينجوري برداشت نكنيد كه مثلا هر روز عاشق يه نفر بشيمو روز بعد فراموشش كنيم و دنبال يه نفر ديگه باشيم نه من منظورم اين نيست من منظورم اين بود كه وقتي عاشق يه كسي شدين اونقدر خودتون رو وابسته به اون كس نكنيد فكر نكنيد كه اگه اون نباشه شمام نمي توني زندگي كني چون هيچ وقت اينجوري نيست نزارين از اين احساسات پاك شما سؤ استفاده كنن خوب دوستتش داري كه داري ولي هيچ وقت زندگيت رو بدونه اون پوچ و بيهوده فرض نكن به اين فكر كن كه قبل از اون مگه تو زندگي نمي كردي چرا تو زندگي مي كردي خوشبخت هم بودي خيلي هم از زندگيت راضي بودي منتها اين طرز تفكر غلط تو مغز تو نفوذ كرده كه اگه كسي رو دوست داشته باشي و احساس كني كه عاشقش هستي بايد به اون كس برسي و اگه نرسي ديگه دنيا به آخر مي رسه ولي در صورتي كه عشق واقعي اونه كه به خاطره عشقت صبر كني و عشقت رو فقط و فقط به خاطره خود اون دوست داشته باشي نه عشقت رو فقط به خاطره خودت بخواي اون رو فقط و فقط واسه خودت بخواي و حاضر باشي به هر قيمتي به دستش بياري اين عشق نيست اين هوس و خيلي زود از بين مي ره تو اگه عاشق كسي هستي بايد هميشه واسه خوشبختي اون دعا كني براش آرزو هاي خوبي داشته باشي نه اينكه آرزوي مرگش رو بكني يه مثال ساده براتون بگم همه ما آدمها گلها رو دوست داريم درسته و هيچ وقت نمي خوايم كه اونها رو بچينيم چون مي دونيم با اين كار اونها رو از بين مي بريم چون همگي ما گلها رو فقط به خاطره خودشون دوست داريم چون هميشه عاشق زيبايي هستيم و اونها رو فقط واسه خودمون نمي خوايم دوست داريم مدتها باشن و همه ببيننشون و لذت ببرن. با اين اوصاف به نظر من واقعا كمتر آدمي پيدا مي شه كه واقعا عاشق اونم به معناي واقعيش باشه. پس هيچ وقت زندگيتون رو به خاطره كسي كه لياقت و ارزش دوست داشتن رو نداره تباه نكنيد زندگي رو اونقدر هام سخت نگيرين بابا زندگي رو ساده بگير تا زندگي هم باهاتون صاف و ساده بر خورد كنه .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 15:58 توسط میثم |
|
|
چشمي اگر به سيب و به حوا نداشتم
آدم نبودم و غم دنيا نداشتم حالا تو را ندارم و اميد مانده است اي کاش اميد داشتنت را نداشتم با بي کسي گرفته ام انس و کسي دگر يادم نمانده داشته ام يا نداشتم اي سرزمين سوخته مانند مهر تو در آسمان هيچ دلي جا نداشتم دنيا، بهشت يا چه بگويم چه بوده است چيزي که هيچ وقت من آن را نداشتم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 15:20 توسط میثم |
|
|
سلام دوستان
سلام به شما عزیزانی که منت بر من گذاشتید و به این وبلاگ امدین اولش خودمو معرفی کنم چون که من خودم به وبلاگ کسی برم دوست دارم در مورد صاحب وبلاگ بدونم من میثم ۲۰سا له ودر همدان زندگی می کنم ولی اصلیتمون کرد هستیم دانشجوی ترم آخر کاردانی مکانیک امیدوارم این وبلاگ اون طوری که میخوام بشه در این وبلاگ سعی می شه که محلی سالم برای تبادل افکار در هر زمینه ای که فکرشو بکنید درسورزش عشق و عاشقی می خوام شما دوستانی که به این وبلاگ سر میزنید اگر سایت هایی برای کمک دارید یا نظر خاصی خوشحال میشم نظر بدید با تشکر از شما دست زیبا و صورت ما هتونو میبوسم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 20:17 توسط میثم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
امیدوارم خوشتون بیاد لطفا نظراتون رو بدین آخه اولین وبلاگمه
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 |
| پیوندها |
|
divaneye eshgh arose darya |
|
RSS
|